همین نزدیکیها, راحت اتفاق میافتد

رقص رو دایی ام بهم یاد داد, دایی کوچیکه. عشقم این بود که بیاد خونه مون. کمی خجالتی بود. دوست داش کسی موقع رقصیدن نگاش نکنه, همیشه در اتاق رو میبستیم و تمرین میکردیم. وسواس داشت که همه نکات رعایت بشه. گوش بده, پای راستت رو بزار جلوی پای چپت…, با ناز قر بده…. اخم نکن دیگه داری میرقصی لبخند بزن, قشنگ تره…. دستت رو از مچ نشکون, انگشتات رو باهاش هماهنگ من…. آفرین! موقع چرخ زدن چشمات و ببند… آهاا حالا شد!

داییم خیلی خونمون نمیومد, نمیتونست که بیاد, سرباز بود. تو مرخصی هاش یه سر هم به ما میزد. معمولا برام شکلات خارجی می آورد جلد بنفش با زرد هم روش نوشته شده بود هوبی. اکثر اوقات شکلاته تو حرارت دستش و هوای گرم تابستون تهران, کاملا آب شده بود. من فکر میکردم مال گرمای جبهه است. انگاری که توش آب باشه شل و ول میداد دستم. چشمهاش میخندید. مامانم میگفت بزار یخچال خودش و ببنده بعد بخور. تو این فاصله چایی میذاشت و دور هم با قند وشکلاتی که حالا حسابی کج و کوله  شده بود میخوردیم. مزه بهشت میداد.

دایی ام رو خیلی دوست داشتم. اون هم منو دوست داشت, بدون ناخنهای قرمز لاک زده. یه بار که اومده بود خونمون, آروم منو بغل کرد و گذاشت رو پاش. دستامو گرفت تو  دستش, دستامو نگا کردم… فک کردم الان میگه چقدر لاکات خوشگلند, که یهو گفت اینا چی ان میزنی به دستت.
انقدر دوسش داشتم که تندی گفتم, آخه استونمون تموم شده پاکشون میکنم. گفت بیا خودم پاکشون میکنم همونجور که تو بغلش بودم با قند افتاد به جون انگاشتهام. روی ناخنهام رو تراشید. لاکهام ورقه ورقه میشدند و ناخنم پوسته پوسته. دردم اومد, دلم ریش شد اما هیچی نگفتم. یک دستم رو پاک کرد و خسته شد. دست دوم رو خودم با قند پاک کردم.

 

این ورودی در جامعه, داستان کوتاه فرستاده شده است. پیوند پایدار به آن را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s