معمولا تو خونه اکثر آدمها یه کتابخونه ای پیدا میشه. قد و هیکل و محتویاتش از خیلی وقت پیش, یه کدی بود برای من که یه چرتکه ای بندازم و آدمهای اون خونه رو تو یه طبقه ای از ذهنم بذارم, منورالفکرها, مذهبی ها, درسخوانها یا به عبارتی خر خوانها,… . برای مثال اگر کتابها ادبی یا فلسفی بود کلی به صاحب کتابخانه غبطه میخوردم که خوشا بحالت که این همه روشن فکری. والبته نیش درونی ام هم باز میشد که عجب با آدمهای فرهیخته ای معاشرت دارم.
الان مدتی ه که با پیرمردی کار میکنم که فلج مادرزاد ه و به قول خودش تا بحال یک قدم هم نتونسته برداره. یک کتابخانه توی خونه اش داره پراز کتاب, همه راجع به فوتبال.
گاهی آدم توی کتاب ها دنبال آرزوهاش می گرده…
آره اما بهتره مثه من تو کتابخونه آدمها دنبال آرزوهاش نگرده. :)
اون بنده خدا رو که راست میگی, هر وقت کتابخونه اش رو میبینم, حس ناراحتی توام با دلسوزی و متاسفانه و صادقانه, ترحم بهم دست میده.