همین نزدیکیها, راحت اتفاق میافتد

رقص رو دایی ام بهم یاد داد, دایی کوچیکه. عشقم این بود که بیاد خونه مون. کمی خجالتی بود. دوست داش کسی موقع رقصیدن نگاش نکنه, همیشه در اتاق رو میبستیم و تمرین میکردیم. وسواس داشت که همه نکات رعایت بشه. گوش بده, پای راستت رو بزار جلوی پای چپت…, با ناز قر بده…. اخم نکن دیگه داری میرقصی لبخند بزن, قشنگ تره…. دستت رو از مچ نشکون, انگشتات رو باهاش هماهنگ من…. آفرین! موقع چرخ زدن چشمات و ببند… آهاا حالا شد!

داییم خیلی خونمون نمیومد, نمیتونست که بیاد, سرباز بود. تو مرخصی هاش یه سر هم به ما میزد. معمولا برام شکلات خارجی می آورد جلد بنفش با زرد هم روش نوشته شده بود هوبی. اکثر اوقات شکلاته تو حرارت دستش و هوای گرم تابستون تهران, کاملا آب شده بود. من فکر میکردم مال گرمای جبهه است. انگاری که توش آب باشه شل و ول میداد دستم. چشمهاش میخندید. مامانم میگفت بزار یخچال خودش و ببنده بعد بخور. تو این فاصله چایی میذاشت و دور هم با قند وشکلاتی که حالا حسابی کج و کوله  شده بود میخوردیم. مزه بهشت میداد.

دایی ام رو خیلی دوست داشتم. اون هم منو دوست داشت, بدون ناخنهای قرمز لاک زده. یه بار که اومده بود خونمون, آروم منو بغل کرد و گذاشت رو پاش. دستامو گرفت تو  دستش, دستامو نگا کردم… فک کردم الان میگه چقدر لاکات خوشگلند, که یهو گفت اینا چی ان میزنی به دستت.
انقدر دوسش داشتم که تندی گفتم, آخه استونمون تموم شده پاکشون میکنم. گفت بیا خودم پاکشون میکنم همونجور که تو بغلش بودم با قند افتاد به جون انگاشتهام. روی ناخنهام رو تراشید. لاکهام ورقه ورقه میشدند و ناخنم پوسته پوسته. دردم اومد, دلم ریش شد اما هیچی نگفتم. یک دستم رو پاک کرد و خسته شد. دست دوم رو خودم با قند پاک کردم.

 

نوشته‌شده در جامعه, داستان کوتاه | بیان دیدگاه

گردن کج شتر

یکم کج سلیقه گی نیست, گذاشتن عکس یه آدم مثه خمینی روی اسکناسی که هر روز چشم آدم بهش میافته. به ریش و پشم امامه کاری ندارم. اصن تو بگو عکس شاه با کلی دک وپز. کج سلیقه گی دیگه. فکر کن عکس رئیست روی سر برگ همه برگهایی که روش کار میکنی باشه. خسته کننده است. اگه به رئیسی قبولش هم نداشته باشی که دیگه بدتر.

اگه من کاره ای بودم میذاشتم عکس یه نقاش, شاعر, یا یه مجسمه ساز…  یه آدم بی آزار روی پول باشه.  فکر کن عکس صمد بهرنگی روی یه طرف صد تومنی و عکس ماهی سیاه کوچولوش یه طرف دیگه. یا هزار تومنی با عکس شاملو و فروغ. پشتش هم یه بند شعر از هر کدوم . انگار هر روز, داری کارت تبریک میدی و میگیری. به راننده تاکسی به نونوا.

عکس آدمیزاد هم میتونه نباشه, مثلا عکس ببر مازندران که حس ناسیونالیستی آدم هم ارضا بشه. اگه فکر میکنی خشنه, عکس سنجاب یا گل آفتاب گردون. یه موجود بی آزار و دوست داشتنی.

نمیدونم, یعنی بازم آدم همونجوری پول مصرف میکنه که وقتی عکس خمینی روش بوده؟

 

پینوشت: به شتر میگن چرا گردنت کجه میگه بگو کجام راسته حالا حکایت پول ملی ماست. بیریخت و بی اعتبار.

نوشته‌شده در روزانه | بیان دیدگاه

برای تو

تمام دلم را
 با تمام قلبت
 در آغوش بگیر
چنان مشت کوچکم
 در دستان مردانه ات
 
 
نوشته‌شده در کمی شاعرانه, کمی عاشقانه | بیان دیدگاه

یحتمل بارها گول خورده ام

معمولا تو خونه اکثر آدمها یه کتابخونه ای پیدا میشه. قد و هیکل و محتویاتش از خیلی وقت پیش, یه کدی بود برای من که یه چرتکه ای بندازم و آدمهای اون خونه رو تو یه طبقه ای از ذهنم بذارم, منورالفکرها, مذهبی ها, درسخوانها یا به عبارتی خر خوانها,…  . برای مثال اگر کتابها ادبی یا فلسفی بود کلی به صاحب کتابخانه غبطه میخوردم که خوشا بحالت که این همه روشن فکری. والبته نیش درونی ام هم باز میشد که عجب با آدمهای فرهیخته ای معاشرت دارم.

الان مدتی ه که با پیرمردی کار میکنم که فلج مادرزاد ه و به قول خودش تا بحال یک قدم هم نتونسته برداره. یک کتابخانه توی خونه اش داره پراز کتاب, همه راجع به فوتبال.

نوشته‌شده در خاطرات, روزانه | 3 دیدگاه

ج مثل جنگ!

گل!!! گل!!!

زنگ صدای بچه های کوچه, هنوز به گوش میرسد. در کوچه هایی که نام آنها مهر داغ  پیشانی اش شده است. شهید کودک 14 ساله , شهید جوان 22 ساله, شهید پدر 2 فرزند, شهید عاشق 17 ساله,….

نقطه های امنیت را کودکان ما با گلوله مشق کردند وقتی برادران مسلمان, هشت سال سینه هم را نشانه میگرفتند و الله اکبر گویان بر هم آتش میگشودند تا از زمینهاشان, به اسم دینشان دفاع کنند. در دفاعی مقدس, که از تقدسش, پاهای بر مین جا مانده نشان است.

عمه مادرم استخوانهای داخل تابوتها را بو میکشید و از بین آن همه دست و پای بی تن, پای پسرکش را میشناخت. شاید داشتن تکه کوچکی از او آرامترش میکرد تا واژه منحوس مفقودالاثر!

جنگ تلخ است. زهر مار ترین زهر ساخته این جانور دو پا.

هوا دوباره بوی تلخی زهر مار میدهد. اهمیتی ندارد که چه کسی شپور جنگ را میدمد وقتی صدایش گوش همه را کر خواهد کرد.

نوشته‌شده در جامعه | بیان دیدگاه

بمباران ستاره ها

وسط کارتون بود یا فیلم, شاید اوشین میداد, یادم نیست. یهو برنامه قطع میشد و صدای آژیر میومد.صدای ترسونی هم محکم اعلام میکرد که وضعیت قرمز ه. مامانم, حول میکرد. مینا کوچیک بود, نه اصلا نبود, یعنی بود تو شکم مامانم بود, اصلا چه فرقی میکنه, وقتی هم بدنیا اومد, باز هم آژیر میزدند.

برای چی میرفتیم تو خیابون؟ فکر میکردیم امن تره؟ انگار با زلزله اشتباه گرفته بودیمش. چه فرقی میکرد تو خونه موندن و یا دم در ایستادنمون. چقدر ساده بودیم.

مامانم میگفت یا همه خونه بمونیم یا همه بریم بیرون. میگفت باید با هم باشیم که اگر مردیم با هم بمیریم.  بیشتر میرفتیم زیرزمین یا تو خیابون, یه بار هم رفتیم پشت بوم. دختر خانم تهرانی, همسایه مون, پیرهن بلند قرمز پوشیده بود. موهای مشکی اش رو هم ول کرده بود تو باد. یه شال سفید هم پیچیده بود دور شونه هاش. نارمک رو زده بودند. دودش رو از پشت بوم خونه ما میشد دید. اونجا رو که زدند خونمون لرزید اما شیشه ها رو چسب زده بودیم. چسب قهوه ای کلفت, نشکستند. بابا میگفت بخاطر چسبها بوده اما فکر میکنم برای دل خودش, میخواست زشتی پنجره ها رو توجیح کنه. همه داشتند به جایی که ازش دود بلند میشد نگاه میکردند, من به دختر خانم تهرانی. همه چیز بغیر از پیرهن بلند دختر خانم تهرانی, سیاه سفید بود. حتی لباسهای ساده مامان و مادر.

آره فکر کنم اوشین میداد, چون همه ناراحت بودند که برقها رو قطع کردند و نمیتونند اوشین ببینند. مادر یه تلویزیون کوچک سیاه و سفید داشت. قابش قرمز بود. خودش سیاه. دکمه روشن خاموشش هم سیاه بود با یه برچسب دایره ای قرمز. نه, همه چیز هم, سیاه سفید نبود, قرمز هم داشتیم هر چند کم. بابا باتری ماشین رو وصل کرده بود به تلویزیون قاب قرمز سیاه سفید مادر که وقتی برقها قطع شد هم, بتونیم اوشین ببینیم.

همه همسایه ها میومدند تو کوچه. من و پسر جناب سرهنگ حرف میزدیم. هوای بیرون خنک بود. با خودم یواشکی ستاره بازی میکردم. سعی میکردم تو آسمون ستاره پیدا کنم و بشمرم. پسر جناب سرهنگ قسمت قبلی اوشین رو تعریف میکرد. من دیده بودم اما نمیگفتم دیدم. جناب سرهنگ همیشه عطر میزد. عطرش بو صابون میداد. بوی صابون عروس نه اون نخل سبزهای خمیده که رد سفیدش بعد از حموم, لای انگشتامون میموند.

بعد آژیر سفید میزدند یا سبز با همون صدا, یادم نیست. برق که میومد میفهمیدیم که خطر رفع شد…., برای ما. همه میگفتند خدایا شکرت…. من هم بازی میکردم و فکر نمیکردم به چند تا ستاره ای  که خاموش شد.

 

 

 

نوشته‌شده در کودکانه, خاطرات, داستان کوتاه | 2 دیدگاه

افتخار

حماقت تاریخ را به دوش نخواهم کشید
 برای مفتخر بودن به آنی در تاریخ زمین
 
بی تاریخ و بی وطن ام
تنها میدانم
گرم آغوشت زمین من است
سرزمین من است
 
آغوش ات را بگشای 
و بگذار مدالهای افتخار از آن سرداران باشد
آنگاه که تو و من عاشقانه نجوا میکنیم
 
 
نوشته‌شده در جامعه | ۱ دیدگاه

سلام آریایی جان!

هر چی بدبختی داریم از این عربهاست!!! عقب مونده های سوسمار خور! ما فرهنگ غنی داشتیم یه نمونه اش, اون موقعی که اونها دخترانشون رو زنده بگور میکردند, ما, پادشاه زن داشتیم! اومدند به زور اسلام رو کردند تو حلق مون !

ما ایرانی هستیم عرب نیستیم! این اروپاییهای بی سواد هنوز این فرق به این واضحی رو متوجه نمیشند! یارو اومده به من میگه ایرانی هستی, میگم آره میگه پس زبونت عربی ه!!! میخوام یه مشت بکوبم تو دهنش تا بفهمه که من عرب نیستم.  ایرانی ام و خیلی هم با فرهنگم!

من معتقد نیستم که زنم باید از من اجازه بگیره برای اینکه از خونه بره بیرون, اما خب معلومه که باید با من صلاح مشورت کنه, اگر هم من راضی نبودم خب نره, چی میشه مگه؟ آدم زندگی شو تلخ کنه بخاطر یه دور همی بی اهمیت که چی بشه. متوجه اطرافش نیست, من صلاحش و میخوام, دوسش دارم. اصلا, میخواست شوهر نکنه!

 معلومه که باید خرجی ام رو بده, مردی گفتند زنی گفتند! کوشن اون مردهای قدیم که با کول در خونه رو باز میکردند و اجازه نمیدادند زنشون یک کیسه یک کیلویی دستش بگیره! 

من هیچ مشکلی ندارم که با کسی که میخوام عروسی کنم قبلا دوست پسر داشته باشه اما خب باید دختر باشه بالاخره هر چیزی حد و  مرزی داره, با هر آدمی که نمیخوام زندگی تشکیل بدم!

اینکه ارث زن نصف ارث مرده بی انصافیه قبول! اما خود خدابیامرز میخواست اموالش رو تقسیم کنه. الان من نمیتونم کاسه داغتر از آش بشم و  از حق خودم و بچه هام بگذرم و قبول کنم که خواهر شوهرم هم اندازه ما ارث ببره!

 و کلی دیالوگ آشنای دیگر. از اعتقاد به قوانین و دستورات تا خرافاتی مثل نصیب و قسمت, که از ازدواج و طلاق بگیر تا قبولی کنکور و طعم خورشت نذری, همه را شامل میشود. یک خدا خواست میگوییم و کل مسئولیت را میاندازیم روی دوش کسی که طفلک, زبان دفاع از خودش را هم ندارد. همه هم به زبان شیرین فارسی و از دهان کسانی که من و توئیم و نه اعراب.

پیدا کردن ریشه های یک مشکل خیلی هم خوب است اما بشرطی که دنبال بهتر شدن وضعیت و حل مشکل باشیم نه برای پیدا کردن مقصر برای انداختن تقصیرات و یا سلب مسئولیت کردن از خودمان. اینکه صدها سال پیش پدر پدر جد من خودش چنین فرهنگی را آفرید و من صدها سال بعد دنباله رو او شدم یا اینکه همسایه اش به زور به خوردش داد و من بعد از گذشت صدها سال هنوز دنباله رو او هستم چه فرقی در اصل جریان دارد؟

در هر حال این فرهنگ از  طرقی به ما به ارث رسیده است. هر آدمی ممکن است علاوه بر صفتهای خوب, ضعیفی چشمش راهم از پدر پدر بزرگش به ارث گرفته باشد. اما میتوانیم مطمئن باشیم که حتی در صورت آگاهی از این جربان, یقینا, او هر شب و روزش را  به فحش و فضاحت نثار کردن به  روان احتمالا پر فتوح پدر جدش صرف نمیکند! بلکه میرود یک عینک میخرد با در نهایت چشمش را عمل میکند – مثل خود نگارنده- و درد و هزبنه اش را هم به جان مبخرد تا بهتر ببیند.

خوشبختانه فحش دادن و تحقیر آدمهای دیگر ما را بزرگ نمیکند و فکر میکنم یک انسان با فرهنگ یک فرهنگ دیگر را به استهزا نمیگیرد که از این راه بی فرهنگی های خودش را پنهان کند. یا بدتر از آن کل یک ملت را زیر سوال ببرد برای داشتن یک فرهنگ خاص, آنهم وقتی از قضای روزگار با فرهنگ خودش خیلی هم تفاوت ندارد. چه در نقاط مثبت و چه منفی.

راستش هر وقت این جمله من ایرانی هستم نه عرب را میخوانم دوست دارم به آخرش جمله ای اضافه کنم; خب , که چی؟

 


نوشته‌شده در جامعه | ۱ دیدگاه

از خاطرات تولد خواهرم

هشت سالم بود و دوم دبستان که قرار بود خواهرم بدنیا بیاد, طعم گس اون روزها رو هنوز هم میتونم به خاطر بیارم. حس غریب خوشحالی آمیخته با دلهره و ترس, که شاید اون روزها اولین بارهایی بود که تجربه اش میکردم.
وقتی فقط هشت سالته خیلی از کلمه ها فقط برات یه لغت اند, میفهمی اما نمیشناسیشون. مثلا دانشگاه نمیدونی چیه اما میدونی که وقتی بزرگ شدی میری اونجا, یا “اداره” که میدونی صبح به صبح بابات میره اونجا سر کار ولی حتی نمیدونی که وقتی میرسه کفشهاشو در میاره یا نه. “خواهر” برای من چنین کلمه بود, مثل عروسکی بود که بعضی ها داشتند و من نداشتم و قرار بود برای من هم یکی بیارند.

یادمه این قضیه, خیلی ذهنم رو اشغال کرده بود ولی شدیدا سعی میکردم خودم رو عادی نشون بدم. ولی موضوعی که حرصم رو در میاورد نصایح دیگران بود به مامانم که نمیدونم چرا اقلا ولم صدا رو طوری تنظیم نمیکردند که من نشنوم. یکی میگفت: بچه که بدنیا اومد یه جوری تو مسئولیتها شریکش کن, احساس خوبی بهش دست میده, مثلا پوشکش رو بده او ببره تو سطل آشغال بندازه!!! و من فکر میکردم وقتی که میخوان بهم حال بدن این وضعه خدا بقیه اش رو بخیر کنه. یا جمله ای که هر کی میومد خونه با یه نیشخندی میگفت : کوچولو که بدنیا بیاد بازار مریم خیلی کساد میشه!!! و من تازه می فهمیدم مثل اینکه در گذشته بازاری می داشتم و خبر نداشتم.

یه چیز جالب دیگه از اون روزها کل کل منو سعید بود بر سر جنسیت بچه که آیا دختره یا پسر! هر کدوممون مطمئن بودیم که بچه از جنس خودمونه. یادمه سرمو میذاشتم رو شکم مامانم و تو دلم به اونی که اونطرف دیوار بود میگفتم ترا خدا دختر باش. یه همسایه داشتیم اسمش نرگس بود یکبار اومد خونمون و به مامانم گفت یه زنجیرت رو بده, بهت بگم دختره یا پسر. بعد از چند تا حرکت دایره وار زنجیر گردنبند روی مچ دست مامانم, جواب سونوگرافی نرگس خانم آماده شد و گفت که بعله ایشون دختر تشریف دارند و من, آی احساس پیروزی کردم, آی احساس پیروزی کردم .

روزهای آخر بارداری مامانم هر روز موقع برگشت از مدرسه استرس داشتم در حدی که گاهی نفسم بند میومد. همون روزها بود که نمیدونم از کجا فهمیدم برای کسی که بچه میاره بقیه کادو میخرند. این بود که تصمیم گرفتم موقع برگشت برای مامانم کادو بخرم. رفتم لوازم التحریریه دم خونمون “پرویز” اونجا تنها جایی بود که تا اون روز ازش خرید کرده بودم و البته, عقلم هم به جای دیگه قد نمیداد. رفتم تو, به خانمه گفتم, سلام, مامان من داره برام یه خواهر میاره. میخوام براش کادو بخرم. خانمه یه لبخندی زد و پرسید چقدر پول داری تا اون لحظه فکر نکرده بودم که باید پول هم داشته باشم. یه مکثی کردم ولی یادم اومد که از شانس, تو جیبم , دو تا پنج تومنی هست نشونش دادم و اونهم چند تا تقویم آورد و من یکیش رو انتخاب کردم. کوچکترین سایز تقویمی که بتونی تصور کنی ولی قرمز قرمز, قرمز آتیشی. تا دم خونه همینجور نگاش میکردم و قلبم از ذوق میخواست وایسته. ارتباطش رو درست نمیفهمم ولی چون کادمو خریده بودم, مسلم میدونستم که بچه هم حتما بدنیا اومده. با ذوق پله ها رو دویدم بالا مامانم رو به روی در نشسته بود با هیجان پرسیدم بدنیا اومد؟؟؟ خوب نمیدونستم وقتی که مامانم با شکم قلنبه روبه روم ,صحیح و سالم نشسته این سوال مسخره است, مامانم هم نامردی نکرد و با همون لحن پر هیجان من جواب داد چرا بدنیا اومده, تو اتاقه!!! منم با کفش و کیف رو دوشم دویدم تو اتاق همه جا رو نگاه کردم حتی پشت در رو. خدا رو شکر که انقدری از هوش بهره برده بودم که زیر فرش رو نگاه نکنم!!!

بالاخره یکروز که از مدرسه برگشتم مامانم خونه نبود. مامان بزرگ عزیزم که ما, مادر صداش میکردیم , خونه تنها بود و بهم گفت مامانت فارغ شده. فهمیدم که مامانم یعنی چی شده و همین هم کافی بود. بابام اومد و منو برد بیمارستان, بیمارستان ساسان که از ما خیلی دور بود. با تمام پر چانگی, در مسیر خیلی با بابام حرف نزدم. هنوز نگاه کردن به قدمهام رو روی پیاده روی بلوار کشاورز به یاد میارم. استرس داشتم و دلم میجوشید. رسیدیم و رفتیم تو اتاقی که مامانم خسته و مهربان روش دراز کشیده بود. منو بوسید و از پرستار خواست بچه رو بهمون نشون بده. یه پنجره بزرگ که اونورش پر از بچه بود.همه کچل و اخمو . خانمه یکدوم رو بغل کرد و از پشت شیشه به ما نشونش داد. و من فکر کردم اینها که همشون شکل همند از کجا معلوم که با هم قاطی نشن.

بالاخره خواهرم بدنیا اومد, همونی که یکم بعدتر با صدای قشنگش منو آجی صدا میزد و وقتی دنبالم آجی آجی کنان میدوید از عمد دیرتر جواب میدادم که بیشتر صدام کنه و بیشتر لذت ببرم. از عشقی که به من داشت احساس غرور میکردم, اونقدری که سالها بعدش فهمیدم که چقدر زیاد و شاید حتی بیشتر از او, بهش عشق می ورزم.

خواهرم, مینا بدنیا اومد و اون استرس و هیجان جاش رو به شادی و احساس مسئولیت داد با خنده هاش میخندیدم و صدای گریه اش, گلوم رو فشار میداد و هنوز بعد از بیست و سه سال وضعیت همینطوره.خیلی وقتها فکر میکردم یعنی مینا واقعا انقدر خوبه یا من اینطور میبینمش. در هر حال در چشم من نازنین, مهربان و ساده و بی پیرایه بود و من از وجودش به خودم میبالیدم.
و میبالم.

6 اردیبهشت 1389

نوشته‌شده در کودکانه, خاطرات | ۱ دیدگاه

عقده حقارت با اسانس خودشیفتگی

در زمان دانشگاه دختری رو میشناختم که غرق در زیبایی خودش بود, تعداد دفعات زیادی به آینه نگاه میکرد و هر بار هم لبخندی از رضایت روی لبانش نقش میبست. وقتی هم که دور هم جمع میشدیم و حرف میزدیم, یگانه موضوع مورد علاقه اش تعریف از تعاریفی بود که در جمعهای متفاوت از خودش شنیده بود. به گمانم خودشیفتگی داشت و از آنجایی که خود شیفتگی طرف دیگر اعتماد به نفس است,  این دختر بسیار شکننده بود, کوچکترین اشاره ای که بخواهد نقدی به او بکند را نمیتوانست تحمل کند و رنگ به رنگ میشد. و گوینده را حسودی میدانست که با سوء نیت حرف میزند.

دیروز نمایش فیلم رفت و برگشت ساخته گلکو پرهیزکار در دانشگاه چالمرز بود. بعد از اتمام فیلم جلسه پرسش و پاسخ با حضور خود گلکو بود. فیلم راجع به مهاجرت ما ایرانیها به خارج از کشور بود. فیلم خوش ساختی بود واز ابتدای فیلم, بیننده را خیلی آرام و نرم با خود تا به انتهای  فیلم میکشاند. داستان با زندگی شخصی گلکو شروع میشد و دلائلی که زنجیر وار سبب شدند که او از ایران خارج شود و بعد, از زندگی شخصی او خیلی آرام شیفت پیدا میکرد به زندگی دیگران. فیلم سرگردانی ما ایرانیها را به عنوان کسانی نشان میدهد که نه به ماندن مطمئنیم و نه به رفتن. از طرفی ما را با این واقعیت روبرو میکند که خیل عظیمی از جوانان ایرانی مایل به ترک وطن اند با علم به اینکه میدانند شاید شرایط خیلی بهتری در انتظارشان نباشد, اما برای داشتن قدری آزادی حاضرند این سختی را بجان بخرند.

نکته ای که دوست دارم  راجع به آن صحبت کنم, جلسه پرسش و پاسخ بعد از فیلم است. اول یکی از دوستان چنین نظری داد, -نقل به مضمون- با توجه به اینکه ما دچار حصر خبری هستیم و اخبار زیادی از ایران بیرون نمیاد, چنین فیلمی میتونه چهره ما رو در دنیا خدشه دار بکنه -اینکه ایرانی ها دوست ندارند در ایران بمانند- و از لحاظ اخلاقی کار شما دچار مشکل است. دوستان دیگری نیز بودند که نظراتی شبیه به این دادند. البته نظرات دیگری هم بود که مورد بحث الان من نیست.

این اولین بار نیست که چنین نقدهایی رو راجع به فیلمهای مستند و حتی داستانی که اشاره به معضلی در جامعه میکنند, میشنویم. معمولا فیلمسازهای خوب ما, مجید مجیدی, محسن مخملباف, عباس کیارستمی و …. همیشه متهم هستند که برای جشنواره ها فیلم میسازند و این همانا, به قیمت نمایش دادن تصویری زشت از ایران است.

این دوستان اشاره ای به این مورد نمیکنند که این موارد آیا حقیقت هست یا نه و اگر بخواهند خیلی منطقی جلوه کنند, میگویند مگر چند درصد از ایرانی ها چنین زندگی دارند و… .

گمان میکنم که این بسیار شبیه همان مشکل خودشیفتگی است. ما ایرانیها عاشق و شیفته خودمان ایم بدون اینکه دقیقا بدانیم که چه هستیم. و دیدن تصویری متقاوت, از آنچه خودمان, در ذهن خودمان و از خودمان داریم, ما را میترساند و ناراحتمان میکند. برای اکثریتی که لا اقل من دیده ام, ایران محدود است به تهران و چند شهر بزرگ دیگر . نمایش فقر در جامعه, یا تصویری نه چندان مثبت از آن, ما را ناراحت میکند و ترجیح میدهیم, فکر کنیم که وجود ندارند.

این خود شیفتگی ما در دو جا بسیار زشت و زننده خود را نشان میدهد.  یکی در قبال فردی از کشوری که ما فکر میکنیم خیلی متفاوت از ماست والبته پایین تر. شرمنده آوردن مثال ام, اما خودمان میدانیم برتری نژادی و فرهنگی که نسبت به افغانها و اعراب حس میکنیم و چون برترایم و یا اقلا اینطور فکر میکنیم, به خودمان اجازه توهین و تحقیر میدهیم و جزیی از خودمان نمیدانیمشان.

و دوم در قبال فردی از کشوری که ما فکر میکنیم خیلی متفاوت از ماست والبته بالا تر. که در برابر این افراد احساس حقارت میکنیم. خیلی برایمان مهم هست که نظر آنها راجع به ما چیست. آیا کشور ما رو یک کشور عقب مانده میدانند؟  آیا میدانند که غذای ایرانی چقدر خوش مزه است؟ چیزی از کورش و تاریخ ما شنیده اند؟ ودر آخر, آیا ما را در جمع خودشان راه میدهند یا نه؟

و قسمت خنده دار جریان جایی است که گلو پاره میکنیم که دسته دوم یک وقت ما را با دسته اول اشتباه نگیرند, هر چه باشد ما که عرب نیستیم!

مثلها, نمایی از فرهنگ هر ملت اند, شاید «با سیلی صورت خود را سرخ کردند» نشانی باشد از اینکه ما دوست نداریم کسی واقعیت ما را بفهمد, شاید چون در اعماق ذهن از آنچه هستیم شرمنده ایم.

 

نوشته‌شده در جامعه, خلقیات ما ایرانیان | 11 دیدگاه