در زمان دانشگاه دختری رو میشناختم که غرق در زیبایی خودش بود, تعداد دفعات زیادی به آینه نگاه میکرد و هر بار هم لبخندی از رضایت روی لبانش نقش میبست. وقتی هم که دور هم جمع میشدیم و حرف میزدیم, یگانه موضوع مورد علاقه اش تعریف از تعاریفی بود که در جمعهای متفاوت از خودش شنیده بود. به گمانم خودشیفتگی داشت و از آنجایی که خود شیفتگی طرف دیگر اعتماد به نفس است, این دختر بسیار شکننده بود, کوچکترین اشاره ای که بخواهد نقدی به او بکند را نمیتوانست تحمل کند و رنگ به رنگ میشد. و گوینده را حسودی میدانست که با سوء نیت حرف میزند.
دیروز نمایش فیلم رفت و برگشت ساخته گلکو پرهیزکار در دانشگاه چالمرز بود. بعد از اتمام فیلم جلسه پرسش و پاسخ با حضور خود گلکو بود. فیلم راجع به مهاجرت ما ایرانیها به خارج از کشور بود. فیلم خوش ساختی بود واز ابتدای فیلم, بیننده را خیلی آرام و نرم با خود تا به انتهای فیلم میکشاند. داستان با زندگی شخصی گلکو شروع میشد و دلائلی که زنجیر وار سبب شدند که او از ایران خارج شود و بعد, از زندگی شخصی او خیلی آرام شیفت پیدا میکرد به زندگی دیگران. فیلم سرگردانی ما ایرانیها را به عنوان کسانی نشان میدهد که نه به ماندن مطمئنیم و نه به رفتن. از طرفی ما را با این واقعیت روبرو میکند که خیل عظیمی از جوانان ایرانی مایل به ترک وطن اند با علم به اینکه میدانند شاید شرایط خیلی بهتری در انتظارشان نباشد, اما برای داشتن قدری آزادی حاضرند این سختی را بجان بخرند.
نکته ای که دوست دارم راجع به آن صحبت کنم, جلسه پرسش و پاسخ بعد از فیلم است. اول یکی از دوستان چنین نظری داد, -نقل به مضمون- با توجه به اینکه ما دچار حصر خبری هستیم و اخبار زیادی از ایران بیرون نمیاد, چنین فیلمی میتونه چهره ما رو در دنیا خدشه دار بکنه -اینکه ایرانی ها دوست ندارند در ایران بمانند- و از لحاظ اخلاقی کار شما دچار مشکل است. دوستان دیگری نیز بودند که نظراتی شبیه به این دادند. البته نظرات دیگری هم بود که مورد بحث الان من نیست.
این اولین بار نیست که چنین نقدهایی رو راجع به فیلمهای مستند و حتی داستانی که اشاره به معضلی در جامعه میکنند, میشنویم. معمولا فیلمسازهای خوب ما, مجید مجیدی, محسن مخملباف, عباس کیارستمی و …. همیشه متهم هستند که برای جشنواره ها فیلم میسازند و این همانا, به قیمت نمایش دادن تصویری زشت از ایران است.
این دوستان اشاره ای به این مورد نمیکنند که این موارد آیا حقیقت هست یا نه و اگر بخواهند خیلی منطقی جلوه کنند, میگویند مگر چند درصد از ایرانی ها چنین زندگی دارند و… .
گمان میکنم که این بسیار شبیه همان مشکل خودشیفتگی است. ما ایرانیها عاشق و شیفته خودمان ایم بدون اینکه دقیقا بدانیم که چه هستیم. و دیدن تصویری متقاوت, از آنچه خودمان, در ذهن خودمان و از خودمان داریم, ما را میترساند و ناراحتمان میکند. برای اکثریتی که لا اقل من دیده ام, ایران محدود است به تهران و چند شهر بزرگ دیگر . نمایش فقر در جامعه, یا تصویری نه چندان مثبت از آن, ما را ناراحت میکند و ترجیح میدهیم, فکر کنیم که وجود ندارند.
این خود شیفتگی ما در دو جا بسیار زشت و زننده خود را نشان میدهد. یکی در قبال فردی از کشوری که ما فکر میکنیم خیلی متفاوت از ماست والبته پایین تر. شرمنده آوردن مثال ام, اما خودمان میدانیم برتری نژادی و فرهنگی که نسبت به افغانها و اعراب حس میکنیم و چون برترایم و یا اقلا اینطور فکر میکنیم, به خودمان اجازه توهین و تحقیر میدهیم و جزیی از خودمان نمیدانیمشان.
و دوم در قبال فردی از کشوری که ما فکر میکنیم خیلی متفاوت از ماست والبته بالا تر. که در برابر این افراد احساس حقارت میکنیم. خیلی برایمان مهم هست که نظر آنها راجع به ما چیست. آیا کشور ما رو یک کشور عقب مانده میدانند؟ آیا میدانند که غذای ایرانی چقدر خوش مزه است؟ چیزی از کورش و تاریخ ما شنیده اند؟ ودر آخر, آیا ما را در جمع خودشان راه میدهند یا نه؟
و قسمت خنده دار جریان جایی است که گلو پاره میکنیم که دسته دوم یک وقت ما را با دسته اول اشتباه نگیرند, هر چه باشد ما که عرب نیستیم!
مثلها, نمایی از فرهنگ هر ملت اند, شاید «با سیلی صورت خود را سرخ کردند» نشانی باشد از اینکه ما دوست نداریم کسی واقعیت ما را بفهمد, شاید چون در اعماق ذهن از آنچه هستیم شرمنده ایم.